آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 29 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

سفر یک روزه به فیلبند 20 مرداد 96

وسطای هفته ی قبل بود  که یه بار به ذهنم رسید که سری به فیلبند بزنیم و از دیدن مناظرش لذت ببریم و هرچند هی شل کن و سفت کن دراوردیم برای رفتن. پیشنهاد اینجانب این بود که پنجشنبه بریم ولی شوهر جان میگفتن که شب اونجا هوا سرده و آرادی سردش میشه. سخن کوتاه که با تمامی کش و قوس ها جمعه صبح ساعت حدودای 4 بود که از خونه راه افتادیم آهان راستی شب قبلش هم از اونجایی که به آرادی قول داده بودم که به همراه دخترعمه ها به پارک میریم در پارک قائم به سر بردیم و اونجا هم گل پسری من کلی بازی کرد از فوتبال و والیبال و وسطی و خلاصه اینکه کلی لذت میبرد و من هم کلی کیف میکردم. بعد از بازی ها با توپ هم یه دوره دوچرخه سواری با بچه ها داشت و بعد هم بنا شد ببری...
21 مرداد 1396

دوشنبه 9 مرداد 96 و آب بازی در مهد

دوشنبه ی هفته ای که گذشت قرار بود در حیاط مهد بچه ها جشن آب بازی داشته باشن و طبق نامه ای که روی در مهد بود بنا شده بود تا اسباب و وسایلی که مورد نیازشون هست رو بیارم. اون روز بععد از رفتم از سرکار به خونه شروع کردیم به جمع آوری چیزای لازم و نمیدونم چی شد که قسمتن نشد تفنگ آب پاش رو بردارم و وقتی صبح رفتیم اداره دیدم ای داد بی داد که بیشتر بچه ها تفنگ آب پاش آوردن و خلاصه که خیلی حالم گرفته شد. وقتی آرادی رو تحویل دادم مهد به مربیش سپردم که آراد تفنگ نداره حواسش بهش باشه ولی دل تو دل بچم نبود چون همه دستشوم یه تفنگ بود به جز آرادی منو آویسا. سخن کوتاه که به آرادی قول دادم که برات تا قبل از آب بازی تفنگ میخرم و میارم. ساعت 8:10 بود که اومد...
15 مرداد 1396

تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟؟؟؟

امسال هم مثل سالهای قبل دو هفته تعطیلات دانشگاهی داشتیم و از 24 تیر شروع شد و تا 7 مرداد ادامه داشت و اما اینکه تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید را بگویم که 24 تیر پنجشنبه ساعت 2 بود که از خونه راه افتادیم به همراه پدر و مادر عزیزتر از جان و تقریبا ترافیک سبکی تا کمالشهر داشتیم و مثل همیشه از اون به بعد خوب بود و با آرادی حسابی تو ماشین مشغول بودیم و شوق و هیجان زیادی که برای رفتن به شمال داشت و هر چند دقیقه یک بار میپرسید مامان یه کوچولو دیگه مونده برسیم و توضیحات اینجانب که نه هنوز خیلی مونده . اون شب ساعت 10 بود که رسیدیم و هوا خیلی خنک بود و بعد ا ز خوردن شام و بازی کردن آرادی ساعت 1 شب بود که خاموشی زدیم هرچند که آراد باز هم رضایت ن...
7 مرداد 1396
1